X
تبلیغات
❤❤دیو و دلبر❤❤
همین که فهمید غم دارم آتــــش گرفت...به خودت نگیر رفیق ، سیگــــارم را گفتم



به توکل نام اعظمت

خطا از من است، می دانم.

از من که سالهاست گفته ام “ایاک نعبد”

اما به دیگران هم دلسپرده ام

از من که سالهاست گفته ام ” ایاک نستعین”

اما به دیگران هم تکیه کرده ام

اما رهایم نکن

بیش از همیشه دلتنگم

به اندازه ی تمام روزهای نبودنم

+تاریخ شنبه 24 دی1390ساعت 22:11 نویسنده شهریار |



اهای توی که جای من رو گرفتی

یادت باشه
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خیلی انار دوست داره.....
هی بهش نگو این کار رو بکن این کار رو نکن  عصبی میشه......


وقتی مریضه حالش رو بپرس دوست داره بدونه نگرانشی....


چیزی رو تکرار نکن بدش میاد. یه وقت نصیحتش نکنیا ناراحت میشه....


خسته که باشه یا وقتی از خواب پامیشه صداش دیوونت میکنه....

 
کارتون دوست داره ببینه نکنه مسخرش کنی مراقب باش

کودک درونش زندس....

اون همه چیز من بود


حق نداری ازیتش کنی....!!!

+تاریخ پنجشنبه 30 خرداد1392ساعت 20:45 نویسنده شهریار |


«امشب به قصه‌ی دل من گوش می‌کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می‌کنی»


   

چون سنگ‌ها صدای مرا گوش می‌کنی

سنگی و ناشنیده فراموش می‌کنی

رگبار نوبهاری و خواب دریچه را

از ضربه‌های وسوسه مغشوش می‌کنی

دست مرا که ساقه‌ِی سبز نوازش است

با برگ‌های مرده هم‌آغوش می‌کنی

گمراه‌تر از روح شرابی و دیده را

در شعله می‌نشانی و مدهوش می‌کنی

ای ماهی طلائی مرداب خون من

خوش باد مستیت، که مرا نوش می‌کنی

تو دره‌ی بنفش غروبی که روز را

بر سینه می‌فشاری و خاموش می‌کنی

در سایه‌ها، فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش می‌کنی؟


برچسب‌ها:
فروغ فرخزاد, قصه دل, فریاد
+تاریخ چهارشنبه 15 خرداد1392ساعت 14:55 نویسنده شهریار |


حرفهای آخرت را زدی و رفتی ؟

میگذاشتی  من نیز حرفهایم را برایت بگویم

لحظه ای صبر میکردی تا برای آخرین بار چشمهایت را ببینم ،

حتی اگر شده در خیالم دستهایت را بگیرم

چه راحت شکستی دلم را ، حتی نشنیدی یک کلام از حرفهایم را ،

چه راحت پا گذاشتی بر روی دلم ،حالا من مانده ام و تنهایی و یک دریای غم

چه آسان دلکندی از همه چیز ، نه دیگر بی تو در این دنیا جای من نیست …

به جا ماند خاطره های شیرین در لحظه های با هم بودنمان و همه ی این خاطره ها در یک لحظه بر باد رفت …

فکرش را هم نمیکردم این روز بیاید ، همیشه فکر میکردم فردا دوباره لحظه دیدارمان بیاید…

این روزها خیلی دلم گرفته ، سردرگم و بی قرارم ، حس میکنم آخرین روزهاست و در این لحظه ها حتی میتوانم

نفسهایم را بشمارم…

نفسهایی که دیگر در هوای تو نیست ، ثانیه هایی که به یاد تو است و در کنار تو نیست ، لحظه هایی که حتی

به خیال تو نیست …

تا قبل از آمدنت ، داشتنت برایم رویا بود ، با همان رویا سر میکردم زندگی ام را ، تا تو آمدی ….

حقیقت شد آن رویای شیرین ، تا تو رفتی ، کابوس شد آن لحظه های شیرین و اینجاست که دیگر حتی رویای تو نیز دلم را خوش نمیکند ، اینجاست که تنها تو را میخواهم نه نبودنت را…
حرف آخرت همین بود؟ خداحافظ؟

صبر میکردی اشکهای روی گونه ام خشک شود و بعد میرفتی ، حتی تو برای آخرین بار هم که شده آرامم

نکردی …

گفتی خداحافظ و رفتی ، چقدر تو بی وفا هستی….

+تاریخ پنجشنبه 29 فروردین1392ساعت 18:27 نویسنده شهریار |



برو تنها مرا بگذار بس کن این ترحم را
 
تحمل می کنم هر جور باشد حرف مردم را
 
بدون عشق مردابی است این دنیا ... تصور کن
 
بگیری لحظه ای کوتاه از دریا تلاطم را

یکی دیگر خطا کرد و به پای ما نوشتی حکم

بگو تا کی بپردازیم ما تاوان گندم را
 
اگر هر آن در این آتش بسوزم باز خواهم ساخت
 
خودم با دست خود آماده خواهم کرد هیزم را

دلم تنگ است هی پهلو به پهلو می شوم امشب

تو اما شک ندارم خواب دیدی شاه هفتم را

+تاریخ جمعه 27 بهمن1391ساعت 15:38 نویسنده شهریار |


در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام

در همان پس کوچــــه ها در انتظارت مانده ام

کوچه اما انتهایش بی کسی بن بست اوست

کوچه ای از بی کسی را بیقرارت مانده ام

مثل دردی مبهم از بیـــدار بودن خسته ام

در بلنـــداهای یــلــدا خسته، زارت مانده ام

در همان یلدا مرا تا صبح،دل زد فال عشق

فال آمد خسته ای از این که یارت مانده ام

فــــــــال تا آمد مرا گفتی که دیگر،مرده دل

وز همان جا تا به امشب، داغدارت مانده ام

خوب می دانم قماری بیش این دنیا نـبود

من ولی در حسرت بُردی،خمارت مانده ام

سرد می آید به چشم مست من چشمت و باز

از همین یلــــدا به عشق آن بهارت مانده ام./


شب یلدا بر همه عاشقان مبارک باد

+تاریخ چهارشنبه 29 آذر1391ساعت 10:39 نویسنده شهریار |



چگونه بگذرم از عشـــق ، از دلبستگی هایـــم ؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

خداحافـــظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم

خداحافـــــظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!

+تاریخ پنجشنبه 13 مهر1391ساعت 20:42 نویسنده شهریار |



جان می‌دهم به گوشه زندان سرنوشت

سر را به تازیانه او خم نمی‌کنم!

افسوس بر دو روزه هستی نمی‌خورم

زاری بر این سراچه ماتم نمی‌کنم

با تازیانه‌های گرانبار جانگداز

پندارد آن‌که روحِ مرا رام کرده است!

جان سختی‌ام نگر، که فریبم نداده است

این بندگی، که زندگیش نام کرده است!

بیمی به دل ز مرگ ندارم، که زندگی

جز زهر غم نریخت شرابی به جام من

گر من به تنگنای ملال آور حیات

آسوده یک نفس زده باشم حرام من!

تا دل به زندگی نسپارم، به صد فریب

می‌پوشم از کرشمه‌ی هستی نگاه را

هر صبح و شب چهره نهان می‌کنم به اشک

تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را!

ای سرنوشت، از تو کجا می‌توان گریخت؟

من راهِ آشیان خود از یاد برده‌ام

یک‌دم مرا به گوشه‌ی راحت رها مکن

با من تلاش کن که بدانم نمرده‌ام

ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا!

زخمی دگر بزن که نیافتاده‌ام هنوز

شادم از این شکنجه خدا را، مکن دریغ

روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز!

ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست

بر من ببخش زندگی جاودانه را!

منشین که دست مرگ ز بندم رها کند

محکم بزن به شانه من تازیانه را

+تاریخ پنجشنبه 6 مهر1391ساعت 21:40 نویسنده شهریار |


سلام بچه ها . من دوباره اومدم . البته همیشه بودم و نظراتتون رو خوندم ولی آپ

نمیکردم . میدونید چرا ؟؟ آخه دیگه حرفی نداشتم که بزنم . ولی امشب بعد مدت

ها اومدم.

همه گفتن:عشقت داره بهت خیانت می کنه!

گفتم:می دونم!

گفتن:این یعنی دوستت ندارهاااا!

گفتم: می دونم!

گفتن:احمق یه روز میذاره میره تنها میشی !

گفتم:می دونم!

گفتند:پس چرا ولش نمی کنی..؟!

گفتم:این تنها چیزیه که نمی دونم

+تاریخ جمعه 20 مرداد1391ساعت 21:21 نویسنده شهریار |



به پیش روی من , تا چشم یاری می کند , دریاست !

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست !

درین ساحل که من افتاده ام خاموش .

غمم دریا , دلم تنهاست .

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست !

خروش موج , با من می کند نجوا ,

که : هر کس دل به دریا زد رهایی یافت !

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت ...

مرا آن دل که بر دریا زنم , نیست !

ز پا این بند خونین بر کنم نیست ,

امید آنکه جان خسته ام را ,

به آن نادیده ساحل افکنم نیست !

+تاریخ سه شنبه 23 خرداد1391ساعت 11:18 نویسنده شهریار |



سلام به دوستای خوبم . امروز باخبر شدم یکی از دوستای عزیزی که میومد تو وبلاگم
از دنیا رفته . جوری بهم ریخته و ناراحتم که دستم یاری به نوشتن نمیکنه . داغون
شدم .فقط خواستم به پازماندگانش تسلیت بگم . برای شادیه روحش یه صلوات
بفرستید

کاش آن شب را نمی  آمد سحر

کاش گم در راه پیک بد خبر

ای عجب کان شب سحر اما به  ما

تیره روزی آمد و شام دگر

دیده پر خون از غم هجران و او

با  لب خندان چه آسان بر سفر

ای دریغ از مهربانی های او

دست پر مهر آن  کلام پرشکر

غصه ها پنهان به دل بودش ولی

شاد و خرم چهره اش بر  رهگذر

در ارزان زان ما بود ای دریغ

گنج پنهان شد به خاک و بی  ثمر

تا ضحی رفت آن سحر از پیش رو

بی نشان را خاک تیره شد به سر

+تاریخ دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 9:15 نویسنده شهریار |


بخدا منم ادمم.................

منم دل دارم...............................

منم ميشكنم........................................

اين همه رنج حق من نيست.................................

خسته شدم.................

سالهاست خسته ام...........................

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي خدااااااااااااااا...................

يه كاري برام كن........................

بسه ديگه.....................

تاوانه چي رو دارم پس ميدم....................!!!!!؟؟؟؟؟

ميشه برام توضيح بدي...............

ما هم بدونيم كجاي كاريم......................

خب بگووووووووو چند چنديم.................................................!!!!!!!!!

+تاریخ سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 10:17 نویسنده شهریار |


فلک کور است ، دلم شوریده در شور است

صدای خنده و آواز می آید . زکوی دلبرم امشب صدای ساز می آید

دلم بی وقفه می لرزد. نمی دانم چرا تنگ است و می ترسد؟

قدم لرزان به سوی کوچه می آیم

دو دستم را به روی یکدیگر با حرص می سایم

خدایا ترس من از چیست؟

عروس جشن امشب کیست؟

صدای همهمه با ورود شیخ عاقد میشود خاموش …

صدای شیخ می آید :

عروس خانم وکیلم من؟

جوابم ده وکیلم من؟

صدای آشنایی بله می گوید و مردم یکصدا با هم مبارک باد می گویند

خدای من صدای اوست!!!

صدای آشنا از اوست!!!

دلم در سینه می افتد برای مدتی ساکت برای مدتی خاموش …

صدای نعره ام در کوچه می پیچید

خدای من مبارک نیست.مبارک نیست

بگوئیدم دروغ است آنچه بشنیدم

نگار من عروس جشن امشب نیست

ولی ناگه صدای نعره ام در ساز می میرد و

داماد شاد و خندان از نگارم بوسه میگیرد

خدای من! خدای مهربان من؟

چه کس گوید این سان، ساکت و آرام بنشینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگر مردم نمی دانند، تو که نادیده می دانی

همین دختر که امشب بله می گوید

عروسی را که امشب عاشقانه ره به سوی حجله می پوید

قسم می خورد عروس ماست

عروس حجله گاه ماست

کجا رفت عهد و پیمانش؟؟؟

کجا رفت آن قسم هایش؟؟

یعنی عهد و پیمان هیچ؟؟

وفا و عشق و ایمان هیچ؟

قسم ها اشکها، سوگندها، حتی خدا هم هیچ…؟؟؟

عجب دارم چرا یارب تو خاموشی؟

چرا بر خاطر این دل نمی جوشی؟

وگرنه کی خدا این صحنه را بیند و خاموش بنشیند؟

آهای مردم!

شما هرگز نمی دانید

عروسی را به سوی حجله می رانید

که تا دیروز نگارم بود، همین دیشب کنارم بود

جهانم بود،در آغوشش قرارم بود بهارم بود

نمی دانم چرا جغدان به روی بام من امشب نمی خوانند

مگر شومی تر از امشب چه می خواهند؟

دلم رنجور و ویران است

نگارم شاد و خندان است

در و دیوارشان امشب چراغان است

درون حجله گاهش بوسه باران است

خدایا دگر جز مرگ هیچ نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم ……

من امشب از خودم از عشق از این دنیا که هیچش اعتباری نیست بیزارم

من امشب سخت بیمارم

رفیقان باده بازآرید مرا تنهای تنها با غم و اندوه بگذارید

+تاریخ سه شنبه 29 فروردین1391ساعت 9:31 نویسنده شهریار |


آمد و قلب مرا دزدید و رفت


بی قراری های من را دید و رفت

او گمان می کرد من دیوانه ام

بر من و احساس من خندید و رفت

غنچه های عشق را از خاک جان

با تمام بی وفایی چید و رفت

دل به او بستم ولی افسوس،او

حال و روزم را کمی فهمید و رفت

باورم شد رفتنش اما عجیب

بعد از او ایمان من لرزید و رفت

خواستم برگردم و عاشق شوم

عشق هم دیگر زمن ترسید و رفت...

+تاریخ یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 9:20 نویسنده شهریار |


سلام .


این پست موقتیه و بعد اینکه جوابمو بگیرم حذف میشه . از کسی که با اسم غریبه تنها بهم کامنت گذاشته خواهش میکنم بیاد و آدرس وبلاگش رو بذاره .

لطفا بعد از خوندن این پست سایر دوستای گلم فکر بد نکنن . قربون همتون

+تاریخ جمعه 11 فروردین1391ساعت 19:33 نویسنده شهریار |