تبليغاتX
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
❤❤دیو و دلبر❤❤


❤❤دیو و دلبر❤❤





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده
  • پروفايل


  • دوستان


    دوستان عاشق


    موضوعات :


    آمار وبلاگ :

    طراح قالب:


    كد جاوا :

    اين پست ثابت است




    نويسنده: شهریار مورخ: شنبه 24 دی1390 در ساعت: 22:11
    |+|

    انا لله و انا الیه راجعون

    سلام به دوستای خوبم . امروز باخبر شدم یکی از دوستای عزیزی که میومد تو وبلاگم
    از دنیا رفته . جوری بهم ریخته و ناراحتم که دستم یاری به نوشتن نمیکنه . داغون
    شدم .فقط خواستم به پازماندگانش تسلیت بگم . برای شادیه روحش یه صلوات
    بفرستید

    کاش آن شب را نمی  آمد سحر

    کاش گم در راه پیک بد خبر

    ای عجب کان شب سحر اما به  ما

    تیره روزی آمد و شام دگر

    دیده پر خون از غم هجران و او

    با  لب خندان چه آسان بر سفر

    ای دریغ از مهربانی های او

    دست پر مهر آن  کلام پرشکر

    غصه ها پنهان به دل بودش ولی

    شاد و خرم چهره اش بر  رهگذر

    در ارزان زان ما بود ای دریغ

    گنج پنهان شد به خاک و بی  ثمر

    تا ضحی رفت آن سحر از پیش رو

    بی نشان را خاک تیره شد به سر


    نويسنده: شهریار مورخ: دوشنبه 25 اردیبهشت1391 در ساعت: 9:15
    |+|

    بخدا منم ادمم.................

    منم دل دارم...............................

    منم ميشكنم........................................

    اين همه رنج حق من نيست.................................

    خسته شدم.................

    سالهاست خسته ام...........................

    ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي خدااااااااااااااا...................

    يه كاري برام كن........................

    بسه ديگه.....................

    تاوانه چي رو دارم پس ميدم....................!!!!!؟؟؟؟؟

    ميشه برام توضيح بدي...............

    ما هم بدونيم كجاي كاريم......................

    خب بگووووووووو چند چنديم.................................................!!!!!!!!!


    نويسنده: شهریار مورخ: سه شنبه 12 اردیبهشت1391 در ساعت: 10:17
    |+|

    فلک کور است ، دلم شوریده در شور است

    صدای خنده و آواز می آید . زکوی دلبرم امشب صدای ساز می آید

    دلم بی وقفه می لرزد. نمی دانم چرا تنگ است و می ترسد؟

    قدم لرزان به سوی کوچه می آیم

    دو دستم را به روی یکدیگر با حرص می سایم

    خدایا ترس من از چیست؟

    عروس جشن امشب کیست؟

    صدای همهمه با ورود شیخ عاقد میشود خاموش …

    صدای شیخ می آید :

    عروس خانم وکیلم من؟

    جوابم ده وکیلم من؟

    صدای آشنایی بله می گوید و مردم یکصدا با هم مبارک باد می گویند

    خدای من صدای اوست!!!

    صدای آشنا از اوست!!!

    دلم در سینه می افتد برای مدتی ساکت برای مدتی خاموش …

    صدای نعره ام در کوچه می پیچید

    خدای من مبارک نیست.مبارک نیست

    بگوئیدم دروغ است آنچه بشنیدم

    نگار من عروس جشن امشب نیست

    ولی ناگه صدای نعره ام در ساز می میرد و

    داماد شاد و خندان از نگارم بوسه میگیرد

    خدای من! خدای مهربان من؟

    چه کس گوید این سان، ساکت و آرام بنشینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    اگر مردم نمی دانند، تو که نادیده می دانی

    همین دختر که امشب بله می گوید

    عروسی را که امشب عاشقانه ره به سوی حجله می پوید

    قسم می خورد عروس ماست

    عروس حجله گاه ماست

    کجا رفت عهد و پیمانش؟؟؟

    کجا رفت آن قسم هایش؟؟

    یعنی عهد و پیمان هیچ؟؟

    وفا و عشق و ایمان هیچ؟

    قسم ها اشکها، سوگندها، حتی خدا هم هیچ…؟؟؟

    عجب دارم چرا یارب تو خاموشی؟

    چرا بر خاطر این دل نمی جوشی؟

    وگرنه کی خدا این صحنه را بیند و خاموش بنشیند؟

    آهای مردم!

    شما هرگز نمی دانید

    عروسی را به سوی حجله می رانید

    که تا دیروز نگارم بود، همین دیشب کنارم بود

    جهانم بود،در آغوشش قرارم بود بهارم بود

    نمی دانم چرا جغدان به روی بام من امشب نمی خوانند

    مگر شومی تر از امشب چه می خواهند؟

    دلم رنجور و ویران است

    نگارم شاد و خندان است

    در و دیوارشان امشب چراغان است

    درون حجله گاهش بوسه باران است

    خدایا دگر جز مرگ هیچ نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم ……

    من امشب از خودم از عشق از این دنیا که هیچش اعتباری نیست بیزارم

    من امشب سخت بیمارم

    رفیقان باده بازآرید مرا تنهای تنها با غم و اندوه بگذارید


    نويسنده: شهریار مورخ: سه شنبه 29 فروردین1391 در ساعت: 9:31
    |+|

    رفت...

    آمد و قلب مرا دزدید و رفت


    بی قراری های من را دید و رفت

    او گمان می کرد من دیوانه ام

    بر من و احساس من خندید و رفت

    غنچه های عشق را از خاک جان

    با تمام بی وفایی چید و رفت

    دل به او بستم ولی افسوس،او

    حال و روزم را کمی فهمید و رفت

    باورم شد رفتنش اما عجیب

    بعد از او ایمان من لرزید و رفت

    خواستم برگردم و عاشق شوم

    عشق هم دیگر زمن ترسید و رفت...


    نويسنده: شهریار مورخ: یکشنبه 20 فروردین1391 در ساعت: 9:20
    |+|

    سلام .


    این پست موقتیه و بعد اینکه جوابمو بگیرم حذف میشه . از کسی که با اسم غریبه تنها بهم کامنت گذاشته خواهش میکنم بیاد و آدرس وبلاگش رو بذاره .

    لطفا بعد از خوندن این پست سایر دوستای گلم فکر بد نکنن . قربون همتون


    نويسنده: شهریار مورخ: جمعه 11 فروردین1391 در ساعت: 19:33
    |+|

    در وصــــل هم ز عشــق تو ای گل در آتشم

    عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم

    با عقــــــل آب عشــــق به یک جو نمی‌رود

    بیچـــاره من که ساخـــتـه از آب و آتشـــــم

    دیـــشـــب ســـرم به بالـــش ناز وصال و باز

    صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

    پروانــــه را شـــکایتی از جـــور شمع نیست

    عمریســـت در هوای تــو میسوزم و خوشم

    خلــــقم به روی زرد بخنـــدند و باک نیست

    شــاهــد شو ای شــرار محبت که بی‌غشم

    باور مــــکن که طعــــنه‌ی طوفـــان روزگـــار

    جز در هــــوای زلـــف تو دارد مشــــوشم

    سروی شــدم به دولــت آزادگـــی که سر

    با کـــس فــرو نیـــاورد این طبـــع سرکشم

    دارم چو شمـــــع سر غـــمش بر سر زبان

    لب میــــگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم

    هر شــــب چو ماهتـــاب به بالــین من بتاب

    ای آفتـــــاب دلـــکـــش و ماه پری‌وشم

    لـــــب بر لــــبم بنه بنوازش دمی چونی

    تا بشــــنوی نوای غزلــــــهای دلکشم

    سـاز صبا به ناله شبی گـــفــت شــهریــــار

    این کار تــــست من همه جور تو می‌کشم



    نويسنده: شهریار مورخ: جمعه 4 فروردین1391 در ساعت: 20:55
    |+|

    ساقیا آمدن عید مبارک بادت..

    به تنهایی

    هفت سین امسال را چیده ام :

    سالی که بی تو گذشت ...

    سنگدلی هایت ...

    سردرگمی هایم ...

    سقلمه هایی که به مغزم زدم تا نبودنت را بپذیرد ...

    سوسوی چراغ شبهای بی تو ...

    سالی که قرار است بی تو بگذرانم ...

    و ...

    سه نقطه یعنی "آه" ...

    جای سگرمه هایت خالی مانده هنوز ...


    نويسنده: شهریار مورخ: سه شنبه 1 فروردین1391 در ساعت: 8:40
    |+|

    سلامتیه اونایی که براشون مثل آتیش چهارشنبه سوری بودیم

    همه وجودمون تو آتیش عشقشون سوخت

    تا اونا با شادی از رومون بپرن و رد بشن . . .


    نويسنده: شهریار مورخ: دوشنبه 22 اسفند1390 در ساعت: 22:55
    |+|

    خدایی..


    شبی در حال مستی تكیه بر جای خدا كردم

    در آن یك شب خدایا من عجایب كارها كردم

    جهان را روی هم كوبیدم از نو ساختم گیتی

    ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم

    كشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را

    سخن واضح تر و بهتر بگویم كودتا كردم

    خدا را بنده ی خود كرده خود گشتم خدای او

    خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم

    میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین

    هر آن چیزی كه از اول بود نابود و فنا كردم

    نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم

    كشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها كردم

    نمازو روزه را تعطیل كردم، كعبه را بستم

    وثاق بندگی را از ریاكاری جدا كردم

    امام و قطب و پیغمبر نكردم در جهان منصوب

    خدایی بر زمین و بر زمان بی كدخدا كردم

    نكردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی

    نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا كردم

    شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم

    به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا كردم

    بدون اسقف و پاپ و كشیش و مفتی اعظم

    خلایق را به امر حق شناسی آشنا كردم

    نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال

    نه كس را مفتخور و هرزه و لات و گدا كردم

    نمودم خلق را آسوده از شر ریاكاران

    به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا كردم

    ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان

    نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ریا كردم

    به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر

    میان خلق آنان را پی خدمت رها كردم

    مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را

    نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم

    نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد

    به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم

    هر آنكس را كه میدانستم از اول بود فاسد

    نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم

    به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاك

    قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم

    سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبیدم

    دگر قانون استثمار را زیر پا كردم

    رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم

    سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم

    نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت

    نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا كردم

    نه یك بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم

    نه بر یك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم

    نكردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری

    گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم

    به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت

    گره از كارهای مردم غم دیده وا كردم

    به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون

    به الطاف خدایی درد مردم را دوا كردم

    جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض

    تمام بندگان خویش را از خود رضا كردم

    نگویندم كه تاریكی به كفشت هست از اول

    نكردم خلق شیطان را عجب كاری به جا كردم

    چو میدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد

    نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم

    نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم

    خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم

    زمن سر زد هزاران كار دیگر تا سحر لیكن

    چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم

    سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار

    خدایا در پناه می جسارت بر خدا كردم

    شدم بار دگر یك بنده درگاه او گفتم

    نويسنده: شهریار مورخ: سه شنبه 16 اسفند1390 در ساعت: 21:50
    |+|

    کسی دیگر نمی کوبد درٍِِِِِِ این خانه متروکه ویران را

    کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم...

    ومن مانند شمع سوزم  و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

    و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم...

    درون کلبه ی خاموش خویش اما

    کسی حال من غمگین نمی پرسد...

    و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم

    درون سینه ی پرجوش خویش اما

    کسی حال من تنها نمی پرسد...

    ومن چون تک درخت زرد پاییزم

    که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

    ودیگر هیچ چیزی از من نمی ماند...


    نويسنده: شهریار مورخ: چهارشنبه 10 اسفند1390 در ساعت: 19:42
    |+|


    عشق را با مردم بی دردسر خواهم گذاشت

     

    سردر آغوش گناهی تازه تر خواهم گذاشت 

    بی پر و بال از ستبر آسمان خواهم گذشت 

    در کبود لانه مشتی بال و پر خواهم گذاشت 

    در به در دنبال یک جو تشنگی خواهم دوید 

    چشمه را با تشنگان در به در خواهم گذاشت 

    تا نگویند این جوان بی رد پایی کوچ کرد

    دفتری شعرومزاری شعله ور خواهم گذاشت

    بی صدا در کلبه متروک جان خواهم سپرد

     مـــــرگــــــ را از رفتن خود بی خبر خواهم گذاشت


    نويسنده: شهریار مورخ: شنبه 6 اسفند1390 در ساعت: 17:23
    |+|

    گاهی که دلم به اندازهء تمام غروبها می گیرد

    چشمهایم را فراموش می کنم

    اما دریغ که گریهء دستانم نیز مرا به تو نمی رساند

    من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس

    مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست

    و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد

    و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند

    با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست

    از دل هر کوه کوره راهی می گذرد

    و هر اقیانوس به ساحلی می رسد

    و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد

    از چهل فصل دست کم یکی که بهار است


    نويسنده: شهریار مورخ: دوشنبه 1 اسفند1390 در ساعت: 20:15
    |+|

    عشق...

    شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز

    مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو  لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست ،  یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه:


    سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو  تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.  دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون  قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی،
    من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.  یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام….

    پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه،صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو
    سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر
    زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…


    نويسنده: شهریار مورخ: سه شنبه 25 بهمن1390 در ساعت: 21:38
    |+|

    شب عشق است و هر کس دست یار خویش می بوسد،

    غـــریـــبم،

    بی کـــســـم،

    من دســـت غـــم ،

    غم دســـت من بوســـد،

    ولـــنـتـاین مبــــــــــارکـــــــــــ


    نويسنده: شهریار مورخ: دوشنبه 24 بهمن1390 در ساعت: 22:30
    |+|

    کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
    Dastan.kotah & Bahar 20 & Best-Music-Cod

    فال حافظ - فروشگاه اينترنتي - قالب وبلاگ فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
    فونت زيبا ساز